سلام
نمی دونم از کجا شروع کنم؟ از سحرهای ماه رمضان و کودکیام؛ از آن زمانی که با صدای نماز شما، دل ما وابسته شد.
از آن دوران که با گذشت زمان، در روزهای ۱۴ خرداد ۶۸، جای شما در قلب ما با مقام ولیفقیه و مرجعیت پر شد. از ۹ سالگی که به دنبال راهِ تقلید بودیم و در شما راه را یافتیم.
از شعار «سه سید فاطمی» در میان انتخابات تا روزهایی که در جوانی، با جستجو در کتابها، درستی و ایمان شما را یافتم و فهمیدم که هر آنچه میخوانیم، حکایت از حقیقتِ شما دارد.
نمیدانم از کجا شروع شد، اما جایی به خودم آمدم و دیدم تمام آنچه صراط مستقیم شنیدیم، عین حقیقتی است که در شما نمایان هست. ما زمان حضور فیزیکی معصومین را درک نکردیم، در شما دریچهای به سوی نور دیدیم؛ و اگر شاگردی میتواند چنین شود، پس معصوم چقدر دوستداشتنی است!
هر جا کسی برای پیشبرد هدفهای خود از شما هزینه می کرد، بغض گلویم را میگرفت؛ کاش آن لحظه نبودم تا نبینم خون دل خوردن های بی پایان شما را.
امان از آن روزی که در خطبهی نماز جمعه، با آن تواضعِ بیپایان گفتید: «مولای ما، آقای ما، دعا کن برای ما... جان ناقابلی دارم...» هنوز هم که به یاد میآورم، بغض خفهام میکند و اشک از گوشه چشم میچکد.
یادم هست چطور برای حمایت از ایران بر حسب دستور شما با تمام وجود در راهپیماییها حضور یافتم. یادم هست سال ۹۰، وقتی به عمره مشرف شدم، با خود عهد بستم که به نیابت از شما طواف کنم؛ و یادم هست که پس از آن سفر، بزرگترین آرزویم دیدن از نزدیک شما بود که حالا به حسرت بدل شده است.
هر جا که در مسیر شک و شبههای بود، با نگاه شما آرام میگرفتم. وقتی خبر شهادت حاج قاسم را شنیدم، اولین فکر من شما بود؛ و وقتی نمازی برای او خواندید، قلبم از جا کنده شد، اما صلابت شما، درد را کمی تابآور کرد
از شهادت شهید رئیسی و اسماعیل هنیه و سید حسن نصرالله تا حوادث اخیر، شما تنها ستون ما بودید؛ کوهی که به آن تکیه میکردیم.
آقا جان، میدانید؟ در میان فتنهها، وقتی با آن نگاه پدرانه گفتید برخی از فرزندانمان فریب خوردند، دلم هزار پاره شد. همیشه به خدا میگفتم: «خدایا من نباشم، اما آقا سید علی باشد.» و همیشه مطمئن بودم که شما پرچم را به دست صاحبالزمان (عج) خواهید داد.
وقتی پدرم رفت، فکر میکردم بزرگترین غم دنیا را چشیدهام، هنوز هم حسرت نبودنشان وجودم را میسوزاند.
امان از آن روزهای سخت اسفند... امان از آن شبهایی که در میان هلهلهها، دلم به گونهای بود که لرزه بر اندامم میانداخت. سحرگاه ۱۰ اسفند، داغ پدرم تازه شد؛ اما این بار، داغی هزاران برابر سختتر. حس کردم مجدد یتیم شدهام؛ حس کردم تمام دنیا بر سرم آوار شد.
آقا جان، با وجود این همه درد، خوشحالم که به آرزوی بزرگ خود رسیدید
حتی اگر در برابر دشمنانی هستید که انسانیت را از یاد بردهاند و آدم خوارهای جزیره اپستینن
اما با دلم چه کنم؟ با خاطرات شما که حالا تنها همدم ماست، چگونه طاقت بیاوریم؟
فکر کردن به تشییع شما مثل پتکی است که به سرم میخورد؛ این کابوس واقعیت دارد؟
نمیدانم چرا هنوز نفس میکشم، نمیدانم خدا چه امتحانی در پیش دارد. فقط میدانم که این غم، جبرانناپذیر است. تنها امید ما این است که با ظهور آقایمان، دلهایمان آرام بگیرد.
آقای ما، مولای ما... دعا کنید برای ما. دعا کنید چنان زندگی کنیم که از ما راضی باشید.
دلتنگتان هستیم، آقا جان.