خدایا ممنونم به خاطر تمام چیزهایی که به خاطر رحمتت دادی و تمام چیزهایی که به دلیل حکمتت ندادی
سلام
خوب ما هفته پیش از سفر برگشتیم که در کل سفر خوبی بود الحمدالله
ما اصولا گوهرباران می ریم یعنی از وقتی پسر کوچیکم دنیا اومده خیلی توی ماشین طاقت نمی آره و ما مجبوریم نزدیک ترین ساحل ممکن بریم که هم بچه ها خیلی اذیت نشن و هم بتونن تنی به آب بزنن
هوا خوب بود و جامون هم خوب بود فقط بد اخلاقی های همسرجان ی کم اذیتمون کرد که راستش سعی کردم به روی خودم نیارم و البته حدود 36 ساعت هم من از سوییتمون بیرون نیومدم ، چون اگر با هم همکلام می شدیم قطعا ی بحث بزرگی پیش می اومد که نمی خواستم جلوی بچه ها این اتفاق بیفته و فقط به صدای امواج و نگاه کردن از طبقه سوم بسنده کردم
اما سفر به قم خیلی خیلی خوب بود، به خصوص که من بعد از تقریبا دو سال رفتم و ی زیارت هم زمان خلوتی مسجد جمکران قسمتمش شد الحمدالله.
از روزی هم که برگشتیم بچه ها مهد نرفتن، یعنی توی تابستون تصمیم گرفتم که خونه بمونن که از مهد خسته نشن ، از پرستار مهدشون که حدود 3-4 ماه توی مهد بود و بعد به عنوان پرستار برای ی خانواده دیگه کار می کرد(مامان خانواده فرهنگی بودن و تابستون پاره وقت این پرستار می خواستن) خواهش کردم تابستون دو روز توی هفته که همسرم صبح ها نیستن بیان پهلوی بچه ها
تا الان دو روز اومدن و امروز هم روز سومه، البته از دیشب مادرشوهرم هم اومدن خونمون، می خواستم به پرستار بچه ها بگم نیان، نگران بودم که شاید مادرشوهرم بگن که ی نفر آورده بچه هاش نگه دارن و کاراش بکنن و ... ، بعد به خودم گفتم بی خیال، تا کی می خوایی به خاطر بقیه خودت اذیت کنی؟؟؟؟ بزار اون ها هم بدونن تو به فکر راحتی خودت و بچه هات هستی. هر چند مادرشوهرم واقعا خانم خوب و مهربونی هستن و توی این 16-17 سال من به تعداد انگشت های ی ک دست هم ازشون ناراحت نشدم ، اما باز هم از ما خانم های ایرانی هیچی بعید نیست.
خدایا ممنونم به خاطر تمام چیزهایی که به خاطر رحمتت دادی و تمام چیزهایی که به دلیل حکمتت ندادی
سلام
خوبید؟
الحمدالله ما هم بد نیستیم
یعنی این روزها اینقدر شلوغم که مجبورم خوب باشم ،
روزهای اول ماه و آخر ماه، با توجه به نوع کارم ، روزهایی ان که خیلی شلوغن به صورت طبیعی ، اما وقتی کار اضافه هم باشه بد تر می شه
من اصولا تا 3 سر کارم اما چون فردا قراره مدیر عاملمون برای یکی از پروژه هامون برن استان کرمان هم گزارشمون رو زودتر می خوان و هم صورت وضعیت که با این مدیر های محترم پروژه ها گرفتنشون خیلی سخت می شه ،که الحمدالله غیر صورت وضعیت بقیه اش رو زدم و همت کنم این صورت وضعیت هم تموم شه برم به بقیه کارام برسم ، و این شد که تا الان موندم
البته بعد از اون باید برنامه زمانبندی ابلاغیه جدیدش رو بزنم و برنامه های قبلیش به روز کنم
که امروز مغزم نمی کشه و فردا باید بزنم که مدیر اون بخش گفته فردا صبح لازم دارم و من هم گفتم واقعا نمی رسم انشالله اگر برنامه جدیدی پیش نیاد فردا اون کار شروع می کنم
مناقصه گلستان هم قرار بود امروز بره که بعد از هماهنگی با مسئول اونجا ی برگ جدید فکس فرستاده شده که بعد از بررسی اون و انجام تغییرات لازم اون رو هم باید فردا بفرستم
این جور که پیش می آد فردا از امروز هم شلوغ تره 
خدا خودش کمک کنه تازه اگر گزارش اصفهان که فرستادم دفتر اصفهان و اولین گزارشمون هم هست ایرادی نداشته باشه
الحمدالله امتحان های صالح تموم شد و خودش خیلی خوشحاله که می تونه بدون استرس روزها رو بگذرونه
اگر خدا بخواد 4 شنبه هم دارم می ریم ی سفر کوتاه شمال و اگر بشه بریم قم که نمی دونم چقدر می شه روی ر فتنمون به قم حساب کرد
و با توجه به روند کاری این روزهام فکر می کنم تا روز آخر باید تا 5 بمونم اداره 

صالح دلش می خواد بره خونه مامانم اما چون پرستار مهد بچه ها فقط به خاطر زهرا و محسن می مونه و واقعا از 12.5-1 به بعد دیگه دلش می خواد بره خونشون هی به من غر می زنه که بچه ها گناه دارن و زودتر بیاین اینه که از صالح خواهش کردم بمونه خونه
سه شنبه هفته پیش روز قبل از امتحان آخرش که باز من یکم دیرتر رفته بودم خونه دیدم صالح دستکش های ظرفشویی رو پوشیده و ظرف های ناهارشون شسته(سعی می کنم ظرفهایی که غذا درست می کنم و صبح بشورم اما گاهی پیش می آد که نشورم و اون روز هم جزء روزهایی بود که صبح ظرفها رو نشسته بودم ) من حدود یک ربع به پنج رسیدم خونه و صالح گفت از ساعت 4 اومده توی آشپزخونه

نه که فکر کنید ظرفها خیلی بوده ، ایشون خیلی با تمانینه ظرفها رو می شورن ، اون روز ی حس خاصی اومد سراغم ته قلبم ی عالمه دعای خوب براش کردم و از خدا خواستم بهترینها سر راهش قرار بگیره، البته قبلا ی بار هم این حس تجربه کرده بودم اون هم وقتی که فکر کنم کلاس چهارم بود یا پنجم ، اصولا من صبح ها غذا درست می کنم فکر می کنم اون روز قرار بود شوهرم و صالح برن خونه مادرشوهرم که نمی دونم سر چی نرفتن ، این شد که ناهار نداشیم ، توی راه که بر می گشتم فکر می کردم برنج درست کنیم با تن ماهی بخوریم یا چی که وقتی رسیدم خونه دیدم صالح سیب زمینی پخته و رنده کرده و با تخم مرغ هم زده ، نمک و فلفل ریخته و داره کوکو سیب زمینی درست می کنه ، اون غذا به نظرم مزه عشق می داد و من حس می کردم تو خود خود بهشتم ، الهی همه و همه این حس تجربه کنن ، البته ی حس همراه با ترسه به نظرم ترس از اینکه کی بچه ات اینقدر بزرگ شد که بتونی مسئولیت یک خونه رو بهش بسپری
جمعه هفته پیش هم جشن آخر سال زهراشون بود، راستش خودم خیلی استرس داشتم ، زهرا نقش هاش خوب بلد بود اما توی تمرین هاش توی خونه هی لوس بازی در می آورد، نقشش راوی ویتامین ها بود، اما توی سالن اینقدر قشنگ اجرا کرد نقشش ک خودم باورم نمی شد،اونجا هم باورم شد زهرا کوچولو من بزرگ شده و دوباره اون حس خاص با ترس همراهم شد
امیدوارم آخر و عاقبت همه بچه ها ختم به خیر شه و بچه های من هم عاقبت به خیر شن
خدایا ممنونم به خاطر تمام چیزهایی که به خاطر رحمتت دادی و تمام چیزهایی که به دلیل حکمتت ندادی

سلام
خوبید؟
الحمدالله ما هم بد نیستیم
بعضی روزها فکر می کنم واقعا چ طور داریم این روزها رو می گذرونیم با این همه فشار، اما همون جا به خودم می گم هر چقدر فشار باشه باز هم خدا بزرگتره ، ما باید سعی کنیم شرایط مدیریت کنیم تا فشار روحی که رومون هست رو به بچه ها منتقل نکنیم .
از این چند وقت بخوام بگم اینه که قرارداد مستاجرمون رو برای یکسال دیگه تمدید کردیم ، من واقعا دوست داشتم بریم خونه خودمون اما همسر جان می گن با این اوضاع گرونی و اینا چرا روی خودمون فشار بیاریم ، حداقل یک سال دیگه اینجا باشیم چون تا آخر سال حدود 1.5 از قسط هامون کم می شه و اون موقع اگر خواستیم بریم لااقل نگران این بخش از اقساط نباشیم، خوب من هم خیلی پافشاری نکردم
اما ی چیز خیلی ناراحتم کرد و اون هم این بود که بعد از تمدید قرارداد با مستاجرمون، همسر جان گفتند که باید خونه رو سال دیگه بفروشیم و اینکه اون خونه خیلی خوب نیست چون مستاجر جان گفتن که مثلا هواساز خیلی صدا می ده و گرمایش و سرمایشش خیلی خوب نیست و اینکه لوله کشی هاش خوب نیست و هی از لوله ها آب می زنه یا همسایه ها خیلی خوب نیستن و صدا از خونه همسایه و بیرون می آد توی خونه و ... ، یکی نیست به همسر جان بنده بگه اگر فقط یکی از این موارد آزار دهنده بود این جناب مستاجر که خودشون خونه دارن و خونه اشون دادن اجاره حاضر بودن تمدید کنن یا خیر
ی مورد دیگه هم که ی کم و ی ذره بیشتر از یکم ذهنم رو در گیر کرده کارای محمد برادرمه ، محمد خیلی خیلی پسر خوبیه و دلسوز، اما خوب جوونه ، احتمالا قبلا گفتم توی یکی از مغازه های بابا ی سالن غذا خوری کوچیک زدن ، حدودا 100 متره خرداد امسال 3 سال می شه که راه اندازی کردن ، ی چند وقتی می کفت که می خوام باز سازی کنم و از این جور چیزها و یکم وام گرفت و یکم هم پس انداز مامان و خودش و اینا و بعد از نیمه شعبان شروع کرد، خود من بارها بهش گفتم محمد جان مجوز نمی خواد و گفت نه و کار خاصی که نمی خوام بکنم ، می خوام ی دستی روی سر رو روی مغازه بکشم و ... و این ی دست حدود 40 ملیون فقط آهن خرید و کلی هزینه دیگه که اواخر کار گویا شهرداری اومده و بهش گیر دادن و پلمپ کردن و الان درگیر کارهای مجوزش هست و باز گویا حدود 300-400 میلیون تومن دیگه باید هزینه کنه برای خلافی و مجوز و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه ، الان هم بهش نمی شه چیزی گفت ، فقط داره حرص می خوره و هی دنبال کارهاش هست و توی صحبت هاش متوجه شدم که شاید بخواد خونه اش (خونه ای که ما توش ساکنیم رو بفروشه) و خوب شوهر جان ما هم می گه توی این شرایط ما پا نمی شیم و تا سال دیگه هستیم، البته مامان می گن که با این شرط می فروشیم که شما تا سال دیگه همینجا ساکن باشین،نمی دونم قراره چی بشه اما من دوست ندارم و نداشتم توی این شرایط به جای کمک به محمد(درسته که خودش مقصره اما مگه چقدر کار کرده که بخواد 300-400 تومن جریمه بده) ی بار باشم براش و امیدوارم که این هم خیر باشه
از خودمون هم بخوام بگم که نزدیک امتحان های صالح هستیم و ایشون که مشغول درس و کلاس ان و البته هی این وسط ها دلش می خواد با من کار کنه که متاسفانه نمی رسم و دلم براش می سوزه که نمی تونم خیلی براش وقت بزارم
دوتا کوچیک ها هم خوبن هی با هم بازی می کنن و دو دقیقه بعد دعوا می کنن و دو دقیقه بعد دوباره با هم بازی می کنن و باز دو دقیقه بعد از اون دو دقیقه دارن دعوا می کنن.اوضاعی داریم از دستشون اما در کل جفتشون خیلی شیرینن ، فقط باید خیلی انرژی داشته باشی
خدایا ممنونم به خاطر تمام چیزهایی که به خاطر رحمتت دادی و تمام چیزهایی که به دلیل حکمتت ندادی
سلام
بیشتر از 6 ماهه که ننوشتم
دوست دارم بتونم مثل قبل حداقل هفته ای یک بار بیام و بنویسم
گاهی می رم وبلاگ قبلم رو می خونم و می گم چقدر خوب جزئیات اون روزها رو می نوشتم ولی چرا الان نمی شه رو نمی دونم
شاید دلیلش این باشه که ی بار آدرس این وبلاگ و قبلی رو به خواهر همسرم دادم
بعید می دونم اینجا رو دنبال کنن اما خوب احتمالش هست ، من خانواده همسرم دوست دارم به خصوص این خواهرشون رو اما حق بدین ،اگر حدس بزنی یکی از فامیل همسرت از خواننده هات باشه یکم دست و پات بسته می شه
بگذریم
روزهای ما تقریبا یک شکل می گذره
صبح ها حدود 5-5.5 بیدار می شم و کارهای ناهار و می کنم که مقدماتش رو از شب قبل آماده کردم و اصولا روز در میون هم ماشین لباسشویی می زنم
حدود 6.5-7 داریم با پسر بزرگم بچه ها رو آماده می کنیم این قسمت یکی از سخت ترین قسمت هر روز ماست چون باید سر لباس و مو شونه کردن و جوراب و ... با بچه ها کلنجار بریم
خوبیش اینه که بچه ها عادت کردن صبح زود بیدار شن و اصولا 6-6.5 بیدار می شن و حدود 7 هم از خونه می زنیم بیرون ، بچه ها رو می ذاریم مهد که دقیقا روبه روی خونه است و بعد پسر بزرگم می ذارم مدرسه که اصولا با تأخیر می رسه باید 7:10-7:15 برسه که اصولا 7:17 انگشت می زنه
و سر این یکی دو دقیقه ترم قبل انظباطش کم شد
خودم اما اصولا 7:20-7:25 دقیقه سر کارم حاضرم و اون موقع کارم هر روزم شروع می کنم
محیط کارم دوست دارم ، اما به هر حال مسئله کار بیرون ومسئولیت های بینهایتش یکم اذیت کننده است در مجموع با همه خستگی هاش تا حدود 3 شرکتم.
3 هم می رم دنبال بچه ها و می ریم خونه (بعضی روزها که پسر بزرگم کلاس نداره حدود 2.5 می آد محل کارم و باهم می ریم)
رسیدیم خونه هم اصولا غذایی که صبح پختم رو گرم می کنیم و می خوریم و بخش بعدی روزمون شروع می شه، چون بچه ها استراحتشون کردن، من و پسر بزرگم و بعضی روزها که همسرم خونه ان می خواییم استراحت کنیم که زور وروجک ها به من می رسه و نمی ذارن من استراحت کنم ، ی چیزی بین خواب بیداری باید سر کنم نوبتی یکی از این وروجک ها آب می خواد و فقط من باید بهش آب بدم ، اون یکی جیش داره و فقط من باید ببرمش ، اون یکی پی پی داره و باز فقط این وظیفه مهم رو باید مامان جان عهده دار شن، و بعضی روزها هم وروجک کوچک جان می گن نخواب، هر چی با هر زبونی می گم مامان جان ، در حد نیم ساعت چشام بسته باشه قبول نمی کنه و حدود 5.5-6 به خودم می گم بسه دیگه و بلند می شم و ی سر و سامونی به خونه و آشپزخونه می دم ،چای بعد از ظهر رو هم آماده کنم ، شام آماده می کنم و مقدمات ناهار فردا رو آماده می کنم توی این حین ،احتمالا اگر پسر بزرگ جان خواب باشن بیدارشون می کنم و اگر سئوالی یا مشکلی توی درسش داشته باشه باید هندل کنم (البته خیلی دوست دارم برای این قسمت بیشتر وقت بذارم که بدنم کشش نداره) شام بچه ها رو بدم (چون زود می خوابن و می ترسم گرسنه خوابشون ببره) و حدود 10-11 بی هوش می شم به معنای واقعی کلمه
این روتین کلی ماست اما خوب در گیری ها و دغدغه های مخصوص خودمون رو هم داریم
فکر نمی کنم اینجا گفته باشم ، اما اواخر سال 96 ما خونه قبلیمون رو فروختیم و همون موقع هم با داستان فراوون ی خونه بزرگتر خریدیم که اگر تونستم برای اینکه یادگار داشته باشم از اون روزها حتما می نویسم چ طوری خدا کمک کرد و تونستیم اون خونه رو بخریم
اما چون پولمون کم بود مجبور شدیم اون خونه رو بدیم رهن 15 ماهه و خودمون هم ی خونه کوچیکتر رهن کنیم(ما از مامان اینا رهن کردیم و قیمت مناسب تر) ، الان نزدیک سال اون خونه است خیلی خیلی دوست دارم جا به جا شیم و بریم اون خونه اما باید حدود 100 میلیون پول رهن و سند خونه رو بدیم که ما حدود 50 تومنش داریم ، شوهر جان خیلی موافق نیستن می گن ی سال دیگه اینجا بمونیم و بعد بریم خونه خودمون
از مزایای این خونه ای که توش ساکنیم نزدیک بودن خیلی زیاد مهد به خونه است. و اینکه من دغدغه رفت آمد توی سرما و گرما برای بچه ها رو ندارم،و اینکه خوب فقط ی 20 تومن رهنی که دست مامان اینا داریم
اما خود خونه برای 5 نفر کوچیکه 80 متره، یعنی من تخت 3 تا بچه رو توی ی اتاق 3*4 گذاشتم ، میز کامپیوتر هم اونجاست
ی اتاق هم تخت خودمون هست و حدود 3*3 هست
اگر بخوایم بریم خونه خودمون هم اونجا خوبه ، بزرگتر هست آشپزخونه بزرگ، سه تا خواب ، و اینا همش خوبه اما خوب علاوه بر اون 100 تومن باید ی خورده وسیله هم برای خونه بگیرم ک یکم سخت می کنه قضیه جابجایی رو
نمی دونم امیدوارم که خدا خودش جفت و جور کنه که بتونیم بدون اذیت شدن خیلی زود بریم خونه خودمون
اگر قبلا بود می گفتم از هزینه ای اضافیم می زنم اما الان علاوه بر خودم هزینه های بچه هام هستن که یکم سخت می کنه ماجرا رو
امیدوارم بتونم بعد از این تند تند بنویسم
خدایا ممنونم به خاطر تمام چیزهایی که به خاطر رحمتت دادی و تمام چیزهایی که به دلیل حکمتت ندادی
سلام
خوبید؟
خوب الحمدالله ما هم بد نیستیم
راستش خیلی دوس دارم مثل وبلاگ قبلم بنویسم اما هی نمی شه تا اینکه یادداشت کیت عزیز(http://h-loser.blogsky.com/1397/06/27/post-76) مجبورم کرد من هم بیام بنویسم
خوب من خیلی کلی نوشتم که به مراحل آخر رسیده بودیم
کارخونه شوهرجان تعطیل شده بود و ی مدت پیش برادرم بودند و خیلی فشار رومون بود، این بین گاهی از ترکش های این دو تا به من می خورد و خلاصه طی ی جریاناتی که اصلا دوس ندارم یادشون بیفتم اون اتفاقای 8-9 ماه پیش افتاد
من دوست نداشتم خانواده ها در جریان قرار بگیرند اما متاسفانه در جریان قرار گرفتند
و خلاصه بعد از کلی اتفاق دوباره سعی کردیم شروع کنیم
نمی خوام بگم شرایط الان خیلی خوبه یا بده
اما مثل قبل من دارم همه تلاشم می کنم ، سعی می کنم اون اتفاق ها رو فراموش کنم
می دونید ما خانم ها نیاز به حمایت روحی داریم
اگر این حمایته باشه قطعا می تونیم کوه و جا به جا کنیم و اگر از لحاظ روحی تنها باشیم هیچ کاری نمی تونیم بکنیم
احتمالا باید بدونید که حدود 16 سال از ازدواج ما می گذره
چند وقت پیش بعد از ی صحبت طولانی به همسرم گفتم درسته که جهاد زن خوب شوهر داری هست اما خوب باید همه جوانب در نظر داشت ،خوب شوهر داری می تونه مصداق های خیلی زیادی داشته باشه،اما متاسفانه مردا از خانم ها می خوایین که تا آخر عمر همون دختر 19-20 ساله ای باشن که تازه ازدواج کرده و نمی بینید احتمالا ی عالمه وظیفه و مسئولیت روی دوشش داره ، اگر بچه داشته باشه که اون مسئولیت چند برابر می شه و اگر بچه پشت سر هم داشته می شه که علاوه بر مسئولیت زحمت خیلی زیادی داره و حالا اگر بر حسب اتفاق شاغل هم باشه ی فشار خیلی زیادهم باید تحمل کنه .
اینه که شماها باید واقع بین باشید و با توجه به شرایط از همسرتون توقع داشته باشید(بماند که شوهرجان ما این قبول ندارند)
راست راست راستش بخواید من خودم مثال می زنم ،خیلی دوست داشتم که دغدغه مالی نداشتم و می موندم خونه پیش بچه هام،اما ته ته ته ذهنم که فکر می کنم یکی از دلایل اصلی من برای برگشت مجدد به محل کارم این بود که از خونه و وظایف بچه داری فرار کنم ، نه این که دوست نداشته باشم کارای بچه ها رو بکنم نه اصلا ، اما اگر من خونه دار بودم مثلا دخترم دستشویی داشت فقط من باید می بردمش دستشویی حتی اگر به فرض همون لحظه مشغول ی کار دیگه ای بودم و همسر من مشغول تماشای تلوزیون. یا اگر یکی از بچه ها گرسنه اش بود و ان یکی دیگه درگیری دیگه ای داشت باید خودم همزمان دو تاشون و رسیدگی می کردم و اگر از همسرم خواهش می کردم که حداقل به یکیشون غذا بده اینکار نمی کردن یا پشت گوش می نداختن ، برای همین این می دونستم لااقل وقتی که نیستم شوهر جان مجبور بودند که حداقل ب ی سری از کارهای بچه ها برسن.
الان خطابم اول به خودم و بعد هم کیت عزیزه که خانم تا من به فکر خودم و آرامش خودم نباشم هیچ کس هیچ کس به فکر من نیست، نمی دونم از چ راهی یعنی هر کس باید خودش راه خودش پیدا کنه و به آرامش برسه و بعد که به این آرامشه رسید براش هیچ چیز دیگه ای مهم نیست، خودم می گم شاید 10 تا 15 درصد به اون آرامشه رسیدم اما از همین هم راضیم
به هر حال برای همه بهترینها رو از خدا می خوام
خدایا ممنونم به خاطر تمام چیزهایی که به خاطر رحمتت دادی و تمام چیزهایی که به دلیل حکمتت ندادی