سلام
خوبید
ما هم خوبیم الحمدالله
الان حدود 2-3 هفته دارم می رم محل کارم
بچه ها رو هم می ذارم خونه یا خونه مادرشوهرم
خیلی سخته اما می خوام ادامه بدم
روزهای اول وقتی که شوهرجان خونه بودن می ذاشتم پهلوشون وسط روز زنگ می زدن که نمی تونم بچه ها رو نگه دارم و بگو یکی ببردشون
اما الان زنگ می زنن که چی توی شیشه بچه بریزم و چی بهش بدم
اگر خدا بخواد تصمیم داریم خونه رو عوض کنیم و بریم نزدیک خونه مادرشوهرم که هم خیالم از بابت بچه ها راحت باشه و هم ب محل کارم نزدیک تره
خونه الانمون نزدیک خونه مامانم هست
برای من خوبه اما توقع های شوهرجان بالا می ره ازشون
ضمن اینکه مامان خیلی سرشون شلوغه
اواخر شهریور 95 بود وقتی ک بابا داشتن از مسجد برمی گشتن می خورن زمین از پشت سر و چند روز icu بستری بودن و شرایطشون خیلی سخت شده بود
خدا رو شکر بهترن الان اما هنوز به شرایط قبل برنگشتن و نیاز ب مراقبت خاص دارن
خدا خیر برادرها و مامانم بده که هوای بابا رو دارن
انشالله که حال همه مریض ها خوب شه حال بابای من هم خوب شه و خدا سایه اشون روی سر ما حفظ کنه
سلام
خوبید؟
دیشب از اون شبا بود
نمی دونم چرا اما محسن جانمان همی جور جیغ می زد
البته حدس می زنم چون دیروز برای اولین بار با پای مرغ براش سوپ درست کرده بودم شاید دل درد داشت
کارخونه شوهر جانشون هم تعطیل شده از دیروز تا ۱۵ فروردین یعنی حدود ۳ هفته
خدا کنه توی تعطیلات مشکلی پیش نیاد آخه اگر ما بیشتر از ۲۴ ساعت خونه باشیم اصولاً ی بحثی بینمون پیش می آد
خدایا این سه هفته رو ب خیر بگذرون
ب صالح شون غیر مستقیم و مستقیم گفتن نیایین
هنوز ی هفته مونده ب سال تحویل
من دوست دارم ک صالح خونه باشه چون واقعا بهم کمک می کنه
یعنی ی بار از روی دوشم بر می داره انشالله ک خدا نگهدارش باشه
تصمیم داره قبل سال تحویل تمام تکالیفش انجام بده و با خیال راحت بقیه تعطیلات بگذرونه
از کارای خونه تکونی هم اتاق ها رو ک با صالح مرتب کردیم آشپزخونه هم ک هفته قبل نیروی کمکی اومد برام
پذیراییمون مونده ک می خوام بخاری بر دارم اینه ک هی دست دست می کنم و می ترسم هوا سرد باشه و بچه ها سرما بخورن
البته کشیدن دیوار ها و در ها مونده ک هی تنبلی می کنم
هرروز هم سرویس تمییز می کنم برای اینکه روز آخر خیلی زحمت نداشته باشه
امیدوارم ک امسال هم ب خوبی و خوشی تموم شه
سال خوبی داشته باشیم
سلام
خوبید؟
امروز قراره برای کار خونمون یکی بیاد کمکم کنه
دو تا اتاق ها رو با صالح جاب جا کردم و کتابخونه و کمدها رو هم مرتب کردم اما هر چی فکر کردم دیدم تنهایی از پس آشپزخونه بر نمی آم
ضمن اینکه برای تولد پسرجان زحمت کشیدم کل آشپزخونه رو موکت کردم و الان تنهایی نمی تونم درش بیارم و تا الان ک ساعت ۹ هست نیروی کمکی تشریف نیاوردن
ب مامان گفتم بیان دنبال زهرا ک ایشون توی دست و پای من نباشه از اون طرف همه تا ساعت ۳ بیشتر وقت ندارم خدا کنه توی ۴_۵ ساعت جمع شه