از حکمت خدا سر در نمی آرم
می دونم که شهید ابراهیم رئیسی و همراهاشون آرزوشون شهادت بود
می دونم که شب ولادت امام رضا رفتن ی نشونه اس
به خدا و تدبیرهاش ایمان دارم
اما این که دنبال حکمتشم شاید نشون از ضعف ایمانم داره
توی بهت و شوکم
از دیروز ساعت حدود 4 ک داشتم از ورزش بر می گشتم توی ی برزخ وحشتناکم
عقلم می گفت باور کن اما توی دلم دنبال ی نشونه یا معجزه بودم که باور نکنم
نمی دونم این اشک و بغضی که گاهی به زور جلوش می گیرم از کجاس
روحتون شاد
شما تمام تلاشتون کردید و ما دیدیم روز و شب نداشتید
الان به خودم و خودمون می گم
قوی باشیم ، هیچ کدام ما به اندازه مقام معظم رهبری داغ از دست دادن یاران را ندیدهایم ...
امامش رفت
رجائی و باهنر،بهشتی رفتند
صیاد و کاظمی و ستاری و طهرانی مقدم او رفتند
مالک اشترش حاج قاسم رفت
عمارش مصباح عزیز رفت
اما قوی و مقتدر همچنان مثل کوه پای کار این نظام و انقلاب هست و انشاءالله به صاحب اصلیاَش تحویل خواهد داد.
حالا هم سید الشهداء خدمت ،
رئیسیِ او رفت ، اما قطعاً با دلگرمی بزرگی که ایشان دیشب دادند ، در کار این نظام هیچ خللی ایجاد نخواهد شد.
میان شور و هیجان اخبار دیشب تا حالا، ممکن است عدهای حال و احساسهای متفاوتی را تجربه کنند.
عدهای شاد باشند.
از تبریک و توزیع شیرنی و شکلات بگویند.
تکبیر سر دهند.
و عدهای، نگران و مضطرب باشند.
عدهای شاید ناشاد و غمگین باشند حتی.
دلشان برای کودکان اسرائیلی بسوزد.
در هنگام موضعگیری و مصاف، میان موازنه عقل و منطق، گیر کنند.
عدهای نگران سودجویی کاسبکارانهی دغلبازان ریشهدار برخی از دولتمردان در لاپوشانی کمکاریها و کژکارکردیهای اندیشهای و سیاستگذاریهای اقتصادی و فرهنگی کشور در لوای جنگی مقدس باشند.
برخی ممکن است نگران امنیت از دسترفته و عافیت به سوگ نشسته باشند.
گروهی هم چون با ذات جمهوری اسلامی در لباس کنونیاش زاویه دارند، به شرایط حال منفی نگاه میکنند.
عدهای هم به خاطر عصبانیتهای پیشین از دولت و حکومت، حال ناخوشی را تجربه میکنند و نمیتوانند با شرایط حاضر ارتباط مثبتی برقرار کنند.
برخی هم از جوزدگی و عدم اندیشهورزی برخی سیاسیون و سوءاستفادهی نان به نرخ روزخورهای مفتخور بیمایه میترسند
گروهی هم اساسا ترس دارند. ترس از عاقبت این تقابل آشکار و هجمه پدیدار شده
طبیعی است..
همهی این حالها طبیعی و قابل درک است
اگر این تنوع در موضعگیری نباشد، باید به انسانیت و جامعه بودن خودمان شک کنیم
در مواجهه با هر موضوعی، احساسها و کنشهای افراد یکبهیک و متفاوت از دیگری، موضوعیت پیدا میکند و محترم است
لطفا حالها را درک کنیم
به تفاوتهای بینشی و نگرشی احترام بگذاریم
ریشهها را پیدا کنیم و گفتگوکردن را تمرین کنیم
خداوند به سعیهای ما مینگرد
سلام
خوبید؟
ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
روزهای سختی رو گذروندم
هیچ وقت فکر نمی کردم این روزها رو بگذرونم
از بیرون همه چی خوبه و مشکل حادی نیست اما از درون داغونم
البته که به چشم ی امتحان نگاش می کنم ، اما امتحان سختی هست
شاید به نظر ناشکر بیام و حس می کنم خدا می خواد بهم بگه سمانه جان اینقدر برای بعضی چیزها خودت اذیت نکن
داشتم این مطلب می نوشتم و تاریخ دیدم یادم اومد دو روز ازسالگرد ازدواجمون گذشته و من حتی اون روز یادم نبود(هیچ وقت فکرش نمی کردم ی روز سالگرد ازدواجمون یادم بره و 21 سال گذشته از اون تاریخ)
و اینکه روز زن و مادر امسال اولین دسته گل هدیه رو گرفتم حس عجیبی تجربه کرده بودم ی حس گنگ بین ذوق وشوکه شدن
*بعد از دو هفته اومدم تا تکمیل کنم این پست
روزی که داشتم می نوشتم سالگرد شهدای هواپیمای اکراینی بود و تازه چند روز گذشته بود از سالگرد سردار سلیمانی و شهادت حدود 100 نفر از هموطنای عزیزمون
چقدر اون روزها داغون بودم
همسر و دختر یکی از همکارهامون هم توی کرمان جز شهدا بودن
من تا حالا این همکارم ندیدم (با توجه به بعد مسافت) اما از اون روز هر دفعه که می رم حرم از طرف همسر و دخترشون و همه شهدای کرمان زیارت می کنم و هدیه می دم بهشون
دلتنگ اینجام خیلی زیاد
به خصوص روزهایی که دلم برای بابام تنگ می شه می آم مطالب پارسال می خونم
این روزها همون حس ها رو دارم
و اینکه داره یکسال می شه
ماه رجب پارسال چقدر امید داشتم ، 13 رجب شنبه بود ، مامان به جای سوسن کشیک بودن.
مامان بردم حرم، رفتم توی صف برای زیارت ضریح، توی صف زیارت،امام رضا رو به جون پسرشون قسم دادم، ازشون خواستم عیدشون به این مناسبت برگردوندن با با به ما باشه، بعد با مهدی رفتیم ملاقات بابا، چون عید بود هم من تونستم برم پیش بابا و بعد حدود دو هفته بابا رو دیدم ، برق چشاشون از خوشحالی یادمه، پرسیدن مامان کجاس؟ گفتم حرمن. پرسیدن جمعه است(کشیک مامان جمعه هاس، گفتم نه به جای سوسن رفتن. شکایت کردن از تشنگی با هم کلی حرف زدیم (در حد 5 دقیقه) و بعد من هم مهدی رفت اما وقتی اومد مهدی که عین کوه استواره، چشاش پر اشک بود. اما من امیدوار بودم یا شاید هم خودم به ندیدن می زدم.
الان نزدیک 11 ماهه بابا نیستن و من دلتنگ ترینم .
امروز داشتم با دختر عمه ام صحبت می کردم، وقتی گفت خدا رحمت کنه دایی رو ، ی آن شوکه شدم چرا ؟و این حرفش مثل ی سیلی بود برای اینکه به خودم بگم سمانه باور کن ، تا کی هی می خوایی فرار کنی.
خدایا ناشکری نمی کنم خودت شاهدی، فقط و فقط دلتنگترینم ،و این ورزها که نزدیک روز پدره این دلتنگی به اوجش رسیده
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به دلیل رحمتت بهم دادی ممنونم، ممنونم، ممنونم.
سلام
خوبید؟
ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
روزهای سختی رو می گذرونم
خیلی سخت
خیلی معلقم بین درست و غلط
پر از ترسم و در عین حال پر از دلتنگی
حس هایی رو تجربه می کنم که قبلا بودن اما شدتش خیلی کمتر بو د و الان 1000 برابر بیشتر
جای خالی بابام حس می شه و دعای خیرشون هم لازم دارم
نگران بچه هام و کاری از دستم بر نمی آد
روی صالح هم مثل من شاید بیشتر فشاره و می بینم چقدر داره زحمت می کشه
خدایا خودت فقط باید کمکم کنی، دست من و بچه هام بگیر ،من بنده خوبی نیستم اما بچه هام واقعا بچه های پاک و خوبی ان
خواهش می کنم مثل همیشه هوام داشته باش
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به دلیل رحمتت بهم دادی، ممنونم، ممنونم،ممنونم
سلام
خوبید؟
ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
زندگی با همه دلتنگی هاش ادامه داره
و این هم خوبه و هم ترسناک
توی مرحله جدیدی هستم
گاهی آروم آرومم و گاهی آشوب آشوب
گاهی پر از گریه ام و گاهی اشکی نیست برای گریه
و در همه این حالت ها باید نشون بدی حالت خوبه
نگران مسئولیت هام هستم
و از طرفی درست انجامشون نمی دم و این شده ی عذاب وجدان
چ خوبه ما مشهدی ها امام رضا داریم
دارم می رم پیش امام رضا ازشون بخوام دستم بگیرن و بشن راهنمام
و پیش بابا ازشون بخوام مثل همیشه برام دعا کنن
از شما هم می خوام برام دعا کنید
خدایا خودت اوضاعم می بینی ، بنا به هر دلیلی درست یا غلط، الان اینجا و توی این مرحله ام، لطفا خودت مسیر درست بزار جلوی پام
ممنونم، ممنونم، ممنونم