سلام
خوبید
ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
این یک ماهه اخیر من اینقدر شلوغ بودم ، اینقدر شلوغ بودم، اینقدر شلوغ بودم که حد نداره
هم شرکت،هم خونه ، هم اوضاع کل کشور
راجع به شرکت می خواستم بیام اینجا بگم بالاخره بر طبل شادانه بکوب ، پیروز و جانانه بکوب، چون دوتا پیمان برنده شدیم در حد 70 میلیارد تومن که خوب پدر شخص شخیص من در اومد تا اینا رو برنده شدیم
اما وقتی نتایج بازگشایی پاکات اومد و دیدم که اختلاف امون با شرکت دوم توی دوتا برآورد حدود 2.5 میلیارده ترسیدم
هی با خودم می گم نکنه ی جا اشتباه کردم، نکنه ی جا فلان و از طرفی هم به خودم می گم خوب دختر خوب مگه قراره چقدر از اون 2.5 میلیارد گیر تو بیاد به درک سود شرکت کمتر ، اصلا 2.5 میلیارد چند درصد 70 میلیارده ،اما باز دلم ی جوری می شه ، تا این پیمان ها روی روال بیفته پدر منم در می آد، گاهی حجم کار اینقدر زیاد می شه که به خودم می گم سمانه جان اصلا ارزش داره به خاطر 7-8-10 تومن اینقدر انرژی می ذاری باز به خودم می گم عزیز دل چند سال دیگه بیشتر نمونده، ی ذره تحمل ،ازطرفی حجم زیاد کار های مختلف و شرکت در ی عالمه مناقصه و ....... .خدایا توان مضاعف لطفا.
خونه هم دو تا ورورجک ابتدایی دارم که بردن و آوردنشون با خودمه این ی فشار به خصوص برگشت که وسط ساعت کاری هست ، نق و نوق مدرسه سر 5 دقیق دیر و زود بردن و آوردن بچه ها و ...و از اون طرف حال شوهرجان که ی روز دلش می خواد ماشین من بر ندارم و ی روز دلش می خواد من ماشین بر دارم و .... ، تکالیف انجام ندادن بچه ها و دعواشون سر هر چیزی ، و بعد هم صالح که مدرسه اش دوره و دوست نداره صبح ها اینقدر توی مسیر باشه ، می خواد خونه مامان بخوابه و از طرفی چالش هایی که با داداش کوچیکه داره و ...
و اوضاع مملکت، من از هما این یاد گرفتم که اخبار رصد نکنم حدود 1.5 ساله، و واقعا خیلی از پیج ها رو از پارسال آنفالو کردم و خوشحالم
اما حال روحی این روزهام دقیقا حال روزایی بعد شهادت سردار هست و بعد از اتفاق پرواز هواپیمای اکراینی، روزهای سختی رو داریم می گذرونیم همه امون، خیلی به این روزها فکر می کنم، فکر می کنم توی جریان این روزها همه امون مقصریم ،هم اون مسئولی ک با درست انجام ندادن وظیفه اش باعث ب وجود اومدن این نارضایتی شد، هم منی که موافق انقلاب بودم و هستم ،گاهی به خاطر گذشتن از کم و کاستی ها که بود و هست و خودم با پوست و گوشت و استخون درک کردم و هم اونی که مخالف بود با روش های غلط اعتراض و هم سو شدن با دشمن، دشمنی که توی این 43-4 سال هر کار از دستش اومده برای سرنگون کردن انقلاب انجام داده،
از پارسال دارم دوره های روایت انسان گوش می دم، الان ترم چهارم هستم، نمی دونم مدرسه مبنا رو می شناسین یا نه ، این دوره رو مدرسه مبنا برگزار می کنه و روایت انسان از آدم تا خاتم هست، ترم سه و چهار راجع به حضرت موسی و قوم اشون هست، برام این تقارن خیلی عجیبه، چقدر ما انسان ها شبیه قوم حضرت موسی ایم من همیشه فکر می کردم چ طور ی گروه می تونن توی 40 روز گوساله پرست شن و الان دیدم عملیات روانی و تبلغات رسانه ای چقدر مهمه،تو معجزات حضرت موسی رو دیده باشی با حضرت موسی از دریایی که خدا برات شکافته بگذری ،معجزات رو توی تهیه آب و غذا و ... ببینی ، اما باز حق و از نا حق تشخیص ندی . و باز می دونین چی من می ترسونه، عذابی ک خدا برای قوم در نظر گرفت به نظرم خیلی عذاب سخت و دردناکی بود و اینکه جریان این روزها رو ک از بیرون نگاه کنی تقریبا ما به همون عذاب گرفتار شدیم، نمی دونم خدایا آخر و عاقبت همه امون رو ختم به خیر کن.
خدایا هر سری که هر اتفاقی می افته فکر می کنم این دیگه آخر عظم البلا است و دیگه از این بدتر نمی شه اما باز ی جریان سخت و امتحان و فتنه سخت تر، خدایا می شه این اون عظم البلایی باشه که همه بفهمیم دنیا بدون ی مدیر معصوم روی خوش نمی بینه، می شه ما هم درک کنیم حضور معصوم رو در حکومت، میشه ظهور حضرت حجت رو برسونی، خدایا بسه دیگه ، بسه.
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به خاطر رحمتت بهمون دادی، ممنونم، ممنونم، ممنونم
سلام
خوبید؟
ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
از خانواده ما به غیر از من و بابا، محمد و مهدی و زهرا و محسن و خانم محمد بقیه همه رفتن کربلا
اینقدر دلم سوخت که نتونستم برم اما هم محسن و زهرا اذیت می شدن و هم بابا تنها بودن،اینه که کلا قیدش زدم، اما با هر عکس و استوری که می بینم این دلم پرپر می زنه ،خیلی زیاد دوست داشتم می شد که قسمت منم می شد
صالح اولین نفر رفت دوشنبه هفته قبل و انشالله روز شنبه صبح مشهده ، چهارشنبه هفته قبل خواهر وسطی با خانواده اشون که مامان هم همراهشون رفت ، اونا تازه رسیدن کربلا، شوهر جمعه صبح با دوستاش رفت و از دو روز پیش که توی مسیر بودن ازشون خبری ندارم و خواهر کوچیکه هم دوشنبه شب رفتن و دو روز نجف بودن و ی بخش از مسیر پیاده روی رو هم با ماشین رفتن و تازه رسیدن کربلا و همه دلخشویشون اینه که من هستم پیش بابا،اما ،راستش خیلی وقت نمی ذارم برای بابا
فقط شبا اونجام صبحونه می دم به بابا و ناهار می ذارم مجبورم بیام شرکت و کلی کار دارم اینجا که باید انجام بدم
از طرفی مدرسه محسن برای کلاس اول از 19 ام شروع شد که مجبور بودم هر روز محسن با خودم ببرم و بیارم و این کلی انرژی ازم می گیره
و توی این یک هفته که شوهر نبود دو روزش که مادرشوهر خونمون بود، ی روز با بچه های دانشگاه قرار گذاشتیم و چقدر خوش گذشت اون 2-3 ساعتی ک با هم بودیم
سه شنبه بچه ها بعد از ظهر کلاس داشتن و چهارشنبه هم بعد از ی عالمه مدت که می خواستم برم فیشیال صورت و امروز هم تا الان که درخدمت شمام شرکتم برای تهیه اسناد مناقصه، اسمش اینه که مثلا پیش بابام اما عملا نیستم و از این موضوع عذاب وجدان دارم
امروز قرار بود اون عزیزی که بچه ها رو می ذارم پیششون با من بیان بریم خونه مامان که هم ی سرو سامون بدیم به خونشون و هم بریم حرم که تا الان هنوز خبر قطعی به من ندادن
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به دلیل رجمتت بهم دادی ، ممنونم، ممنونم، ممنون
سلام
خوبید؟
ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
خوشحالم خیلی زیاد
من اگر می دونستم اینجا رژیم درمانگر داریم زودتر می گفتم
لیلی جونم دست گلت درد نکنه خانم
ممنون از وقتی که می ذاری و محبتی که داری خانم
امیدوارم بهترینها سهمت باشه از زندگی
می دونم خیلی زود می آم اینجا و می گم ب وزن و اندام ایده آلم رسیدم و این دغدغه ام هم خیلی زود تموم می شه
ی چالش بزرگی که چند وقته باهش درگیرم اینه ک محسن متولد مهر 95 هست و امسال اولین سالی هست که متولدین مهر هم می تونن کلاس اول ثبت نام کنن
خیلی ذهنم درگیر این موضوع بود
همون اوایل که بخشنامه اومد ی مدرسه غیر انتفاعی نسبتا خوب رفتم و مشورت کردم که گفتن ما ثبت نام نمی کنیم ، مدرسه دولتی جای خونمون هم قبول نکرد، از طرفی هنوز مدرسه زهرا رو تعیین تکلیف نکرده بودیم ، یکی از چالش هایی که با همسر داریم سر مدرسه رفتن بچه هاست،
اولویت من برای ثبت نام بچه ها شیفت ثابت و به خصوص صبح بودنش هست، اما مدارس دولتی نزدیک خونمون همه اشون چرخشی ان و موضوع مهم بعدی همه اشون معلم ها از این طرح حمایتی هان که خوب با احترامی که برای این گروه از معلم ها قائلم، تجربه و آموزش آکادمیک ندارن متاسفانه و موضوع بعدی همه کلاس ها 40 نفر دانش آموزن که با معلمی با اون شرایط باید سر و کله بزنن.
مامان من معلم پایه ابتدایی ان که امسال بازنشست شدن با 30 سال سابقه کار، جاری و خواهر شوهرم هم همینطور و لایه های بعدی خاله و دایی ها و خانم دایی هام هم همینطور حالا ، یا مقطع ابتدایی یا سایر مقاطع یا معلم ، یا معاون و یا مدیرن ، واضحه برام که معلم های طرح های حمایتی نمی تونن 40 تا دانش آموز مدیریت کنن تنهایی ، مضاف بر شیفت چرخشی اشون برام راحت نبود بچه ها رو مدرسه دولتی بزارم.
امروز بعد از چالش های زیاد با همسر، محسن و زهرا رو مدرسه غیر انتفاعی ثبت نام کردم، اول محسن بردم ی مدرسه غیر انتفاعی دیگه و گفتن بعد از مصاحبه با بچه نظرشون می گن که ثبت نام می کنن یا نه که نظرشون مثبت بود و زهرا هم چون تا الان تعیین تکلیف نشده بود مدرسه قبلی گفت ظرفیتشون تکمیل هست و مجبور شدم مدرسه اش عوض کنم ،و همین امروز حدود 22 میلیون هزینه تا آخر سال دارم که باید پرداخت کنم
من به همسرم حق می دم ،هزینه زیادی هست ،اما واقعا چاره دیگه ای نبود. لازم به توضیح هست که همسر فقط موافقت کردن با ثبت نام بچه ها اما راجع به هزینه گفتن که توقعی ازشون نداشته باشم، قرار شد هزینه ای اندازه مدرسه دولتی بدن بقیه اش باید ببینم چکار می تونم بکنم و تمام امیدم به بزرگی خداست.
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به دلیل رحمتت بهمون دادی، ممنونم، ممنونم، ممنونم.
سلام
خوبید؟
ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
اقا خسته ام خیلی زیاد، خوابم هم می آد اونم خیلی زیاد
روز پنجشنبه تا 6.5 شرکت بودم، دیگه خدماتی امون نزدیک بود بزنتم بگه تو رو خدا برو
امروز هم با این دید اومدم که کلی کار دارم اما الحمدالله دو تا ارزیابی که فکر می کردم باید شرکت کنیم، نمی تونستیم و ی بخش عظیم از کارهام کم شد الحمدالله ، حالا هر چی به خودم می گم خوب برای ارزیابی هایی که 31 ام باید بفرستی وقت بزار مغزم قبول نمی کنه
از اونطرف نگرانم نکنه کارهایی که هفته قبل فرستادم به خاطر حجم کار زیاد کامل نبوده باشه و امتیاز لازم رو کسب نکنیم و اینکه کل شرکت نگران گرفتن کار جدید هستیم ، چون عملا پروژه جدیدی نداریم.
می شه دعا کنید یکی از این پیمانها رو بگیریم تا خیالمون راحت شه و این چند سال هم بگذره تا بازنشستگی.
حس می کنم ی بدن درد ریز هم دارم و با همه ایناها یکم انگور خوردم
اقا یکی از چالش هایی که با خودم دارم و می خوام اینجا اینقدر بگم که خودم مجبور کنم روش کار کنم ، اضافه وزن و چاقی شکمی هست که دارم
خجالت می کشم بگم ،من از خوردن لذت می برم اونم خیلی زیاد
توی حیاط محل کار کلی درخت داریم ، نمی دونم قبلا از هلوهاش گفتم یا نه ، اما جدیدا میوه های دیگه هم می بینیم ، مثل انگور و سیب و انجیر و ...، قبلا خدماتی شرکت همه اش رو می کند اما از وقتی رفتن ما این میوه ها رو می بینیم و استفاده می کنیم.
اون روز داشتم از انگورها می خوردم یکی از همکارهای جدید گفت به به چقدر با اشتها می خوری، آدم لذت می بره از دیدن میوه خوردنت، این قبلا از چند نفر شنیده بودم و یا وقتی که اول وقت میوه می شورم و می ذارم توی یخچال که خنک شه اون دفعه یکی دیگه از همکارام گفتن که حدس زدم این باید مال شما باشه چون شما هم عین من شکمو هستین
به نظرم یکی از دلایل این که نمی تونم رژیم بگیرم همینه ،یکی از تفریحات من خوردن غذا و میوه هایی هست که دوست دارم و اصولا من همه چیز دوست دارم خوب سخت می شه ، کسی راهکار نداره آدم با خوردن لاغر شه
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به دلیل رحمتت به ما دادی، ممنونم، ممنونم ،ممنونم.
سلام
خوبید؟
ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
این مطلب برای خودم می نویسم
می خوام به خودم بگم سمانه جانم من شاهد تمام تلاش هات توی این 20 سال بودم، شاهد بودم چ طور سعی می کردی خودت نگه داری ، چ طور شرایط مدیریت کنی ، چ طور بی مهری ببینی و به روی خودت نیاری، چ طور دندون روی جیگر گذاشتی و چشم پوشی کردی و .....
اما الان انتخابت این نیست ایرادی نداره،
می خوام بهت بگم همیشه دوست دارم
ممنون ازت که این همه ساااال خم به ابروت نیاوردی
درسته الان شرایط با اون چیزی که فکر می کنی فرق کرده و مطابق میلت نیست، اما باز هم این مهم نیست
مهم اینه که داری سعی می کنی حال دل خودت خوب باشه حتی اندازه ی سر سوزه، مهم اینه تو هستی ، مهم اینه که خدا رو داری، مهم اینه که خودت داری
مثل همیشه بهت می گم تو بهترینی ، دوست دارم، مواظب خودت باش
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به دلیل رحمتت بهمون دادی ، ممنونم، ممنونم، ممنونم