سلام
خوبید؟
الحمدالله ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
چقدر بهار قشنگه ، چقدر درخت اقاقیا زیباست ، چقدر یاس خوشبو یه
خدماتی شرکتمون خیلی به فضای حیاط و بیرون می رسه و دو سالی هست که ما طبقه همکف هستیم
یکی از دلخوشی هام توی اوج کار اینه که به بهانه دست شستن برم توی حیاط و بوی یاس بپیچه توی مشامم و تا ی تایم زیادی سرمست از این بوی بهشتی باشم ، به نظرم حتما بهشت پر از یاسه،و بعدش هم به گل های مختلفی که الان توی اوج شکفتنشونه نگاه کنم، به هلوهایی که احتمالا امسال سال آخری هست که میوه می دن و البته آخر تابستون می رسن و وقتی می خوری فقط مزه عشق می ده، و به سرسبزی حیاط خیره شم و خستگی و بی رحمی های کار از بین ببرم، خدایا شکرت به خاطر آقای عامل که اینقدر به فضای باز شرکت اهمیت می ده،
کاش می شد بی خیال این مریضی و ویروس شد و زد به دل جاده و رفت به دشت و لذت برد از این همه زیبایی، مشهدی ها می دونن ی جا داریم به اسم دره ارغوان ،بعد از طرقبه است من عاشق اونجام الان اوج زیبایی اونجاست، چقدر دلم اونجا رو می خواد.
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به دلیل رحمتت بهمون دادی و همه چیزهایی که به دلیل حکمتت بهمون ندادی.ممنونم ، ممنونم، ممنونم
سلام
خوبید؟
ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
الان با این شرایط کرونا قدر خیلی از داشته های قبلیمون می دونیم و حسرتش داریم
دلم ی خرید راحت می خواد، بدون اینکه وقتی برگشتیم همه چی ضد عفونی کنیم
کجا فکر می کردیم باید قوطی رب و ماکارانی و پودر کیک و ... بشوریم و ضد عفونی کنیم و بعد بزاریم تو کابینت!!!
کی فکرش می کرد میوه ها رو باید ی بار با مایع و اسکاج بشوریم و بعد با سرکه ضد عفونی کنیم !!!
کی فکرش می کرد آرزوی اینکه بدون دغدغه بریم توی غرفه ها بگردیم و بدون ترس بریم سبزی خوردن و قرمه سبزی و پلو و آش و جعفری بخریم داشته باشیم!!!!
خدایا واقعا نمی دونم چ حکمتی توی کارته ، اما داره کم کم این امتحانت طاقت فرسا می شه
من از اول اسفند 3 بار بابام دیدم و توی همون سه بار حتی نتونستم دستشون بوس کنم ، کی فکر می کرد بغل گرفتن پدر و مادر آدم ی حسرت بشه، خدایا تو رو به عزیزانت درگاهت ی کاری کن تموم شه این بیماری یا این ویروس دیگه نتونه منتقل شه یا ...
توی اون بازه 40 روزه ای که همسرم تعطیل بودن ی بار اعتراض کردم که همه کارهای خونه با منه و از طرفی هم من باید می اومدم سرکار و خسته می شم و ایشون لطف کردن به صالح پیشنهاد دادن اگر ظرف ها رو بشوری پول توجیبیت دو برابر می شه، که صالح تا اواخر فروردین این مسئولیت داشت ، اما از ابتدای اردیبهشت که تدریس مدارس جدی تر شده و امتحان های میان ترمشون هم خیلی جدی شده، از طرفی من که می آم سر کار صبح ها مسئولیت بچه ها بیشتر روی دوش صالح هست دیگه دلم نمی آد که ظرف شستن هم به وظایف ش اضافه بشه ، اینه که عملا کار کردن من توی خونه دو برابر شده ، تا قبل عید داشتم فکر می کردم چقدر خوبه که از بیرون می آم با وجود بچه همه جا مرتبه و حدود 1 ساله که جارو برقی اصولی نکشیدم ، همیشه خانم رضایی زحمتش می کشیدن،اما متاسفانه گفتن نمی تونن بیان کمکم،خدایا خودت ی نیروی کمکی خوب برا م بفرست ،گناه دارم 

روتین ماه رمضونمون هم شده حدود 3 بیدار می شیم برای سحر و امسال اولین سالی هست که صالح هم رسما روزه می گیره، اینه که اصولا سه نفری بیدار می شیم ، البته زهرا هم 3-4 باری بیدار شده و خواسته روزه کله گنجشکی به سبک خودش بگیره ، حدود 4-4:15 دقیقه می خوابیم ، من اصولا 7 بیدار می شم تا ظرفهای سحر بشورم و ی کم ظاهر خونه رو جمع کنم و مقدمات افطار و سحر روز بعد آماده می کنم و بعد می رم محل کارم که به خاطر ماه رمضان ساعت کاریم از 8 شروع می شه، و تا حدود 3 که می رسم خونه ، اول به مقدمات افطار و سحر ی سرو سامونی می دم و بعدش ی استراحت کوچیک که اصولا بچه ها این قسمت هی پیام بازرگانی می شن طوری که از خیرش می گذرم و بعد هم همزمان بقیه کارهای افطار و سحر تا حدود افطار و بعد افطار هم مجبورم به کارهای صالح برسم اگر سئوالی یا آزمونی داره و حدود 11 بیهوش می شم تا سحر .
از وقتی که برادرم ازدواج کرده من ی بار رفتم خونه مامان که محمد و خانومش هم بودن ، ی حس خیلی خوب داشتم که داداش کوچیکه من اینقدر عشق توی چشماش موج می زنه وقتی خانومش پیشش هست، برام خیلی ارزشمند هست و ی خوبی هم هست اینه که خانومشون با اینکه سنشون خیلی نیست اما خیلی دختر خوب و عاقلی هست و تونسته خودش توی دل مامانم جا کنه الهی شکر، البته مامان من خیلی بهشون کاری نداره اما در مجموع عروس خانومشون برای مامان جان ما عزیز هست، و اگر خدا بخواد انشالله کارهای سالنش آخراش هست و امیدواریم که بتونه برای بعد از ماه رمضون حداقل شروع به کار کنه ، هر چند که گویا فقط بیرون بر باید داشته باشن ، اما ما فعلا به همین هم راضی هستیم تا ببینیم خدا چی می خواد
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به خاطر رحمتت بهمون دادی و همه چیزهایی که به دلیل حکمتت بهمون ندادی، ممنونم ، ممنونم ، ممنونم
سلام
خوبید؟
الحمدالله ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
راستش از وقتی مهد بچه ها رو عوض کردم و دیگه نزدیک خونمون نبود ،با اینکه از مهدشون راضی بودم اما روزهایی که ماشین نداشتم واقعا سختم بود،از ابتدای بهمن سال گذشته پرستار گرفتم براشون توی خونه، همون خانمی که بعضی روزها می اومدن کمک و البته زهرا چون پیش 2 بود بردم مدرسه پشت خونمون
خوب خیلی راحت شده بودم، زهرا رو یکی از همسایه های ساختمون می بردن و می آوردن چون دختر خودشون هم توی همون کلاس بود، محسن هم توی خونه بود پیش خانم رضایی که چون از قبل می اومدن خونمون هم آشنا بودن و هم مطمئن ،تا اینکه از 20 اسفند همسرم تعطیل شدن و عملا خونه بودن و ما نمی تونستیم از خانم رضایی خواهش کنیم بیان کمک، تعطیلی کارخونه شوهر جان تا الان ادامه داره و از فردا قراره برن سر کار انشالله، دیروز که به خانم رضایی گفتم اگر می تونن از اول اردیبهشت بیان (می دونم ایشون خیلی مراقبن و قرنطینه رو کاملا رعایت کردن و حتی خونه پسرشون نرفتن و پسرشون هم اگر برای کار ضروری اومده دیدنشون داخل نیومده) اعلام کردن همسرشون به دلیل اینکه ما مجبوریم بیام سرکار خیلی موافق نیستن، بهشون حق دادم ، به هر حال این ویروس شوخی بردار نیست و ما هم یعنی تا الان من و از فردا همسرم هم قرنطینه کله گجشکی (نمی دونم جکش شنیدین یا نه) هستیم اما راستش برام سخته بخوام تنهایی مدیریت کنم ، صالح کلاس هشتم هست و الان دارن آنلاین آموزش می بینن و آزمون می دن خیلی دوست ندارم مسئولیت بچه ها رو بهش بسپرم به نظرم الان بیشتر از وظیفه اش هم به من کمک کرده ، از طرفی دو تا کوچیک ها هم واقعا کوچیک تر از اونن که بتونن از پس کارهاشون بر بیان و وقتی توی خونه ان نیاز دارن یکی کارهاشون هندل کنه، مثل دستشویی رفتن ، یا غذا خوردن یا بازی کردن و ... .
مادرشوهرم دوست دارن بیان خونمون یا بچه ها رو ببریم پیششون اما من نگران این هستم شاید ما ناقل باشیم و از طرفی مادرشوهرم حداکثر برای یکی دو روز می تونن از پس بچه ها بر بیان، بقیه اش چون سنشون بالاست و بچه ها خیلی بلان خسته می شن، مامان خودم با اینکه الان مدرسه ها تعطیلن اما ما خیلی نگران بابا هستیم و اصلا دوست ندارم بچه های من ی بار بشن روی دوششون ضمن اینکه ما منتهی الیه غرب مشهد هستیم و مامان اینا هسته مرکزی مشهد، و این رفت و آمد خیلی فرسایشی می شه برامون، برای همین خیلی نیاز دارم خانم رضایی حداقل روز در میون بیان خونمون، خدایا می شه کاری کنی که به دلشون بندازی حداقل تا 20 خرداد که قراره ما جا به جا شیم بیان که هم کمک من باشن برای جمع کردن وسائل و هم پیش بچه ها، فکر کنم یکی از بزرگترین نعمت های خدا توی اون روزها وجود خانم رضایی بود برام، خدایا این نعمت ازم دریغ نکن
دغدغه دیگه این روزهام تهیه 100 میلیون تومانی هست که برای جا به جایی لازم داریم ، واممون توی مراحل نهاییش هست انشالله ، البته بعد از تأیید کارشناس بانک، من خیلی خوشحالم برای این جا به جایی و کلی برنامه دارم و آرزو اما شوهر جان هی موج منفی می دن، که سعی می کنم بهش توجه نکنم اما خوب گاهی خسته می شم.
امروز از لحاظ شمسی تولد ی دونه دخترمه، خدایا به هر زبونی و با هر روشی که بخوام به خاطر داشتنش شکرت کنم کمه، خدایا هزاران بار ممنونم به خاطر دختر گلم
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به خاطر رحمتت بهم دادی و همه چیزهایی که به دلیل حکمتت بهم ندادی ، ممنونم، ممنونم، ممنونم
سلام
خوبید؟
الحمدالله ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
سال جدید مبارک باشه
کی فکرش می کرد کل دنیا درگیر ی ویروس بشه و زندگی ها رو مشکل کنه
خیلی شرایط سخت شده ،خدا به هممون رحم کنه ،
کارخونه شوهرجانشون از 20 اسفند تعطیل کردن و تا الان توی دو مرحله تعطیلیشون تمدید شده و فعلا تا 23 فروردین رسما تعطیل شدن، این خیلی خوبه اما اینکه همیشه توی خونه ان کار خیلی سخت می کنه ، باید خیلی مراعات هم بکنیم ، سعی کردیم فقط خونه بمونیم و این کار سخت می کرد، البته بچه ها گاهی می رفتن توی پیلوت بازی کردن
محل کار خودم اما محض رضای خدا فقط تا 16 ام علاوه بر تعطیلات رسمی دو تا 5 شنبه تعطیل بودیم، نمی دونم مدیران عزیز ، چی فکر می کنن که ماها به درک خودشون که همه سن هاشون بالای 60-70 سال هست تقریبا هر روز پا می شن می آن و توقع دارن بقیه هم مثل روزهای عادی آماده باشن، واحدی که من کار می کنم همکارم که توی مرخصی زایمان هست و تا خرداد نیست و نیروی کمکی مون هم واحد IT هست که بیشتر درگیر کارهای خودشه، یعنی من مجبورم هر روز بیام و البته حسن بزرگش اینه که واحد ما ارباب رجوع از بیرون نداره و نیروی خدماتی امون هم بسیار مسئولانه همه جا رو ضو عفونی می کنه ، خدا خیرش بده
احتمالا قبلا گفتم که اواخر سال 96 ی خونه خریدیم اما به دلیل اینکه پولمون کم بود نتونستیم بریم اونجا و اون رهن دادیم و خودمون اومدیم این خونه که کوچکتره و پارسال هم تمدیدش کردیم، از اسفند 96 که خونه رو خریدیم قرار بود حداکثر ظرف 6-10 ماه سند خونه حاضر شه که بنا به دلایلی تا 22-12-98 طول کشید که پایانکارش اومد و توی تعطیلات فروشنده زنگ زد که سند و مدارک خونه حاضره و می خواست قرار بزاریم برای محضر و ما بقی پولش رو می خواد که ما قراره وام بگیریم، توی این بل بشوی کرونا و وضعیت اداره ها و بانک ها خدا بهمون رحم کنه
اگر عزیز دلمون جرئت داشت و قرنطینه می کرد و همه جا رو تعطیل می فرمود ما الان نباید تن و بدنمون بلرزه برای انجام دو تا کار اداری که مجبوریم بریم اولا که توی بانک ها و اداره ها باهمون به عنوان ی ویروس رفتار شه و بعد هم ی روز یکی نباشه و اون روز دیگه نوبت تعطیلی بانک عاملمون باشه و ... .و ما مجبور باشیم تقریبا هر روز از خونه بیایم بیرون
راستی الان دیگه من رسما خواهر شوهر شدم ، خانمی که محمد پسندیده بودن و حدود 8 ماه هم مرحله آشناییشون طول کشیده بود و قبل از این جریانت توافقات انجام داده بودن، چند سری به محمد اعلام کرده بود که از این شرایط خسته شده و یا توی بهمن یا اوایل فروردین تعیین تکلیف شن، توی بهمن چون هنوز محمد درگیر بنایی و سر وسامون دادن سالنش بود نشد و قرار گذاشته بودیم برای مبعث حضرت رسول که اونم با توجه به بحران اول سال کنسل شد، اما بعد که دیدیم قرار نیست فعلا مراسمی داشته باشیم و سالن محمد هم آخرای کارهاش هست و با توجه به شرایط الان شاید چند وقتی سرش خلوت باشه،از طرفی هم دو تاشون واقعا خسته شده بودن روز 17 فروردین رفتیم محضر و عقدشون انجام شد، برای عقدشون حتی یکی از خواهرهام نیومد چون از هر خانواده تعداد محدودی رو محضر قبول می کرد و الان جفتشون واقعا خوشحالن، امیدوارم که همه خوشبخت باشن و این دو تا عزیز هم کنار هم به آرامش برسن،
دیروز هم که 18 فروردین بود متوجه شدیم که دختر خواهرشوهرم هم بچه اش دنیا اومد، امیدوارم که توی این وانفسای بیمارستان ها براشون مشکلی به وجود نیاد
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به دلیل رحمتت بهمون دادی و همه چیزهایی که به دلیل حکمتت بهمون نداد، ممنونم ، ممنونم ، ممنونم
پ ن، من این مطلب شنبه شروع کردم به نوشتن اما امروز ک سه شنبه است تونستم منتشرش کنم
خدایا دمت گرم
درست هر موقعی ک فکر می کنم دیگه قوی شدم و از هر حرفی ناراحت نمی شم ،باید ی کاری کنی ک این قلبم اینقدر بسوزد ک دوباره کنترلم از دست بدم
چی می خوایی ثابت کنی؟؟؟
بارها بهت گفتم تو اینقدر بزرگی، و گاهی اینقدر عادل ک می ترسم ازت، ولی همون قدر ک عادلی مهربونم هستی،ای مهربانترین یکم بیشتر ه ام داشته باش، کمتر عدالتی نشون بده بهم،
خدایا امسال با همه پایین و بالا ش گذشت،خواهش می کنم سال آینده رو سال بهتری برامون قرار بده