سلام
خوبید؟
خوب ما هم سعی می کنیم خوب باشیم
از اون روز که آخرین یادداشتم گذاشتم دو بار می خواستم بیام و توضیح بدم که اینقدر توی محل کار سرم شلوغ شد که نتونستم
خیلی وقته می خوام راجع به شرایط بابا بنویسم و ازتون بخوام براشون دعا کنید
قبلا اینجا ی کوچولو توضیح دادمhttp://weroniika.blogfa.com/post/2
راستش بابا جان ما توی اوج جوانی که داشتن تند تند پله های ترقی طی می کردن توی سن کمتر از 30 سالگی متوجه می شن تومور مغزی دارن و طی دو مرحله عمل می کنن که متاسفانه عمل دومشون منجر به ی سری معلولیت برای بابا می شه
از اون موقع که بیشتر از 30 سال می گذره یک مقدار بابا سعی می کردن با توجه به محدودیت هایی که دارن باهش کنار بیان و خیلی توی کارها مستقل عمل می کردن و الحمدالله خیلی محتاج بقیه نبودن، خودشون مغازه کارگاه داشتن که با توجه به نوع شغلشون(کارآهن و ... ) درسته خودشون توی مغازه هایی که داشتن دیگه کار نمی کردن ، اما خوب کار رسیدگی به مغازه و کارگاه هایی که داده بودن اجاره و کلا مدیریت خونه با خودشون بود.
بیشتر خرید خونه با بابا بود و جایی اگر می خواستن برن خودشون می رفتن، اکثر نماز ظهر و مغرب رو مسجد محل می خوندن، اصولا بابا آدم توی خونه نشستن نبودن و برای خودشون برنامه هایی رو ردیف می کردن، این اواخر یعنی حدود 3-4 سال که دیگه کم کم پا ب سن گذاشتن با عصا گلیم خودشون از آب می کشیدن، اما باز باید یکی همراهشون می بود برای رفتن به مسجد یا ...
تا اینکه اواخر شهریورسال 95 ی روز ظهر که از مسجد می اومدن خونه ، وقتی که می خواستن از روی پل رد شن با پشت سر می خورن زمین و زنگ می زنن اورژانس و بابا می رن بیمارستان، اون روزها، روزهای آخر بارداری من برای پسر کوچیکم بود، من از شرکت داشتم می رفتم خونه و قبلش می خواستم برم دنبال زهرا خونه مامان، که گفتن رفتیم بیمارستان و بیا اونجا دنبالش
من از اون بیمارستان خاطره خوبی ندارم، قبلا هم نوشتم برای چی http://weroniika.blogfa.com/post/44
تمام بدنم می لرزید، همون اورژانسی ک صالح بعد از تصادفش اونجا بود، همون تخت، وای هنوز از یادآوریش حالم بد می شه
راستش می ترسیدم از اون محوطه رد شم ، همه خاطره های تصادف صالح برام ریکاوری شده بود و البته خدا رو شکر می کردم که گذشت،
و بابا ی 5-6 روزی توی ICU و بعد هم 3-4 روز بیمارستان بودن
بعد از مرخص شدن بابا هم روزهای سختی بود، خیلی سخت، هم برای بابا و هم برای ما، البته منظور از ما بیشتر پسر ها و مامان ، چون مجبور بودیم برای کوچکترین کارهای بابا بهشون کمک کنیم و حتی از ایزی لایف استفاده کنیم و ...، که بیشترین زحمت روی دوش اون ها بود
روزهای اول مهر بود و مامان باید مدرسه می رفتن و من هم از محل کار بعد از ظهرها می رفتیم اونجا و البته آخرین تایم زایمان ام 25 مهر بود اما نامه معرفی ام با توجه به سزارین سوم 12 ام بودیعنی پایان 38 هفته ،اما چون همه سرمون شلوغ بود هم مدرسه و کار و هم بعد از مرخص شدن بابا مهمون داری و ... 22 مهر رفتم بیمارستان برای زایمان
اتفاقی که افتاد ،باعث می شد جریان سخت تر باشه از دست دادن روحیه بابا بود، بابایی که به زور عصا دستشون می گرفتن الان حتی نمی تونستن راه برن و برای جابه جایی باید از ویلچیر استفاده می کردن، یا حتی نمی تونستن وضو بگیرن برای وضو گرفتن باید براشون پارچ و تشت می آوردیم و البته هنوز هم همون شرایط هست، یا حتی ی لیوان آب نمی تونستن بردارن، میزشون باید ی جوری تنظیم می کردیم که در صورت نشستن دستشون به چیزهایی که روی میز باشه برسه، مثل قرص و لیوان آب و ...
خیلی سعی کردیم بهشون روحیه بدیم،از خریدن دوچرخه ثابت و ویلچیر برقی، دکترهای مختلف بردن بابا یا حتی من از برادرشوهرم خواهش می کردم با توجه به شرایط بابا با دکترهای اونجا مشورت کنن و ی سری قرص های تقویتی بیارن و ...، اما خودشون نخواستن، و البته این مدت مغازه محمد هم خیلی اذیشتون کرده، اینه که خودشون رو دارن خیلی اذیت می کنن، و این موضوع خیلی خیلی ذهنم درگیر کرده .
راستش با خودم بدون هیچ ملاحظه ای که فکر می کنم می بینم خودم نمی خوام بپذیرم این شرایط ، هی بابام با بابای حداقل 7-8 سال پیش مقایسه می کنم ، هی نمی خوام قبول کنم شرایط بابا رو، بابایی که با توجه به معلولیتی که داشتن به زور خودشون از پس کارهاشون بر می اومدن با بابایی که برای دستشویی بردنشون حداقل دو نفر باید کمکشون کنن،بابایی که الان اگر کسی در بزنه حتی نمی تونن در باز کنن، بابایی که اگر تلفن روی مبل کنار دستشون نباشه نمی تونن تلفن جواب بدن و .... .
خواهش می کنم برای بابا و ما خیلی دعا کنید، آرزو می کنم هیچ وقت هیچ کس این شرایط تجربه نکنه، نه خودش و نه عزیزانش
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که به دلیل رحمتت بهم دادی و همه چیزهایی که به دلیل حکمتت ندادی ممنونم، ممنونم، ممنونم.
نمی دونم داشتن همدم توقع بالاییه؟؟؟؟؟
خدایا خودت شاهدی ک من از شرایطم، از تلاشم برای حفظ زندگیم راضیم
خدایا داشته هام می بینم و هر لحظه و هر ثانیه شاکرم بابتش و
به خاطر همه چی ممنونم
خدایا قربونت همدمی ک درکم کنه، نه زیاده،؟؟؟؟ باشه، اما کسی ک نمک روی زخمم نریزه،یا کسی ک دنبال زخمم نگرده و کاری نکنه ک اون زخم دهن باز کنه،اونم زیاده!!!
باور کن خیلی سخته تحملش،گاهی توی شرایطی ک با زبانشان نیش می زنن ی حرفایی بهت می زنم ک بعدش خودم خجالت می کشم،
اما قبول کن من غیر تو کسی ندازم،
باز مثل همیشه می گم هوام داشته باش
خدایا ممنونم بابت همه چیزهایی ک به خاطر رحمتت بهم دادی و همه چیزهایی ک به خاطر حکمتت بهم ندادی،ممنونم،ممنونم،ممنونم
سلام
خوبید
ما هم سعی می کنیم حالمون خوب باشه
دیروز ی توفیق اجباری بود که مرخصی باشم و با بچه ها موندم خونه
یعنی صبح که شوهرجان می خواستن از محل کار تشرف بیارن منزل ماشین روشن نشده بود و خودشون با سرویس اومده بودن، اگر می خواستم می شد با اسنپ رفت و برگشت بچه ها رو ببرم مهد و بعد بیام محل کارم اما راستش چون ی مدت طولانی فشار کار روم بود تصمیم گرفتم مرخصی بگیرم
خوب هممون واقعا ناراحتیم از جریانات این مدت، از اون روزی که هواپیما سقوط کرد من ی لحظه از یاد تک تک افراد هواپیما و خانواده هاشون غافل نشدم، وقتی که بچه های خودم می بینم دلم خون می شه از اون بچه هایی که توی اون هواپیما بودن یا حتی می گم اونایی که بزرگ شده بودن و توی این سن پدر و مادراشون چقدر آرزو براشون داشتن
خانواده هاشون درک می کنم ، بردارشوهر خودم هر سال حدود یکی دو هفته قبل کریسمس می آن و تا یک ماه و نیم هم ایرانن، می فهمم غم خانواده هاشون رو،وقتی مصاحبه شاهین صمد پور با خواهر یکی از عزیزان و دیدم واقعا با خواهرشون ضجه می زدم و درک می کردمشون که می گفتن سرچ می کردم ببینم کیف مال کدوم کشوره
من ، منی که هیچ کدوم از نزدیکانم توی اون پرواز نبودن، هنوز دارم از درون می سوزم و بعد از فهمیدن این که توسط پدافند خودمون هدف قرار گرفته به قول رهبرمون داغمون سنگین تر شده
تک تک افراد اون پرواز می تونستن توی زمینه تخصصی خودشون ی قاسم سلیمانی باشن، و افسوس و هزاران افسوس که دیگه بینمون نیستن
صبح شنبه بعد از بیانیه سپاه دوباره مثل جمعه هفته قبل که خبر شهادت حاج قاسم شنیدم اشکم بند نمی اومد، محل کارم بودم و نمی تونستم کارهام جمع کنم، و واقعا ناراحتم که چرا اینقدر دیر اعلام شد، توی اینستا هم گذاشتم که مثل خانواده های این عزیزان داغدارم و مثل همه مسئولان پدافند شرمنده مردم و مثل همه رسانه ها معترض به خطای نابخشودنی مسئولان در اطلاع رسانی، اما واقعا ترجیح می دم در جبهه سردار حاجی زاده های صادق باشم نه در کنار لاشخورهایی که از این داغ بزرگ بوی کباب شنیدن
نمی دونم فیلم هایی که برای من و تو به اصلاح گزارشگر های مردمی فرستادن دیدین یا نه؟ دلم می گیره از مردمی که دلخوشیشون آمریکا و انگلیس و کاناداست، طرف کنار یکی داره فیلم می گیره که اسلحه اش داره آماده می کنه برای شلیک و بعد که شلیک کردن می گه وای زدن ، زدن ، یا چند نفر دور و بر یکی می گیرن و با تهدید می گن بگو مرگ بر.............تا بزاریم بری
فرقی نمی کنه کانادا یا انگلیس یا آمریکا اگر دلشون برای مردممون می سوخت امثال خاوری ها رو که به اونجا پناهنده شده بودن و دیپورت می کردن ، یا نمی گم نخبه ها رو لااقل آقازاده هامون رو دیپورت می کردن نه اینکه اونا رو به عنوان ی برگ برنده نگه دارن تا از طریق اونا مسئولین ایران رو تحت فشار بزارن
به جد معتقدم که تنها وقتی وضعیت ایران درست می شه که تک تکمون فکر کنیم نقش من تنها برای آبادانی کشورم چیه، من چ کار می تونم بکنم ی قدم حتی خیلی خیلی کوچیک بردارم که در نهایت به نفع کشورم باشه، باید باور داشته باشیم که هیچ کس از خودمون به خودمون دلسوز تر نیست،
امیدوارم ی روزی برسه که هیچ کس توی ایران و دنیا فشار چ از لحاظ روحی و چ از لحاظ اجتماعی و چ از لحاظ مالی نداشته باشه ، امیدوارم ایران جایی باشه که بچه هامون بتونن بدون دلهره و نگرانی زندگی کنن
خدایا ممنونم ازت به خاطر همه چیزهایی که به دلیل رحمتت بهمون دادی و همه چیزهایی که به دلیل حکمتت بهمون ندادی
سلام مجدد
اون گندی که زده بودم توی محل کارم الحمدالله رفع رجوع شد و جامعه پرونده رو امروز عودت داد و من هم فرستادم نظام فنی اجرایی
الهی شکر
از عذاب وجدانم یکم کم شد الحمدالله
هر چند که هم مدیر عامل و هم نائب رئیس هئیت مدیره امون واقعا خوب برخورد کردند
خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که دلیل رحمتت بهم دادی و همه چیزهایی که به دلیل حکمتت ندادی ممنونم ، ممنونم، ممنونم
سلام
خوبین؟
ما هم سعی می کنیم خوب باشیم؟
چقدر دلم برای سقوط سانحه هواپیما سوخت
اکثرا برای تعطیلات اومده بودن به خانواده هاشون سر بزنن
کاش این اتفاق نمی افتاد
هر چقدر سعی می کنم حکمتش درک کنم نمی تونم
لعنت به چی بگم آخه؟؟
قبل اون هم حادثه تشیع پیکر حاج قاسم توی کرمان واقعا ناراحتم کرده بود
طفلی ها برای عرض ارادت اومده بودن
آخه چرا درست مدیریت نکرده بودن، اون زن و بچه چه گناهی کردن
خدایا تا کی باید چوب بی کفایتی ی عده رو بخوریم