۱۵۶

سلام 

نمی دونم از کجا شروع کنم؟ از سحرهای ماه رمضان و کودکی‌ام؛ از آن زمانی که با صدای نماز شما، دل ما وابسته شد.

 از آن دوران که با گذشت زمان، در روزهای ۱۴ خرداد ۶۸، جای شما در قلب ما با مقام ولی‌فقیه و مرجعیت پر شد. از ۹ سالگی که به دنبال راهِ تقلید بودیم و در شما راه را یافتیم.

از شعار «سه سید فاطمی» در میان انتخابات تا روزهایی که در جوانی، با جستجو در کتاب‌ها، درستی و ایمان شما را یافتم و فهمیدم که هر آنچه می‌خوانیم، حکایت از حقیقتِ شما دارد.

 نمی‌دانم از کجا شروع شد، اما جایی به خودم آمدم و دیدم تمام آنچه صراط مستقیم شنیدیم، عین حقیقتی است که در شما نمایان هست. ما زمان حضور فیزیکی معصومین را درک نکردیم، در شما دریچه‌ای به سوی نور دیدیم؛ و اگر شاگردی می‌تواند چنین شود، پس معصوم چقدر دوست‌داشتنی است!

هر جا  کسی برای پیشبرد هدفهای خود از شما هزینه می کرد، بغض گلویم را می‌گرفت؛ کاش آن لحظه نبودم تا نبینم خون دل خوردن های بی پایان شما را.

 امان از آن روزی که در خطبه‌ی نماز جمعه، با آن تواضعِ بی‌پایان گفتید: «مولای ما، آقای ما، دعا کن برای ما... جان ناقابلی دارم...» هنوز هم که به یاد می‌آورم، بغض خفه‌ام می‌کند و اشک از گوشه چشم می‌چکد.

یادم هست چطور برای حمایت از ایران بر حسب دستور شما با تمام وجود در راهپیمایی‌ها حضور یافتم. یادم هست سال ۹۰، وقتی به عمره مشرف شدم، با خود عهد بستم که به نیابت از شما طواف کنم؛ و یادم هست که پس از آن سفر، بزرگترین آرزویم دیدن از نزدیک شما بود که حالا به حسرت بدل شده است.

هر جا که در مسیر شک و شبهه‌ای بود، با نگاه شما آرام می‌گرفتم. وقتی خبر شهادت حاج قاسم را شنیدم، اولین فکر من شما بود؛ و وقتی نمازی برای او خواندید، قلبم از جا کنده شد، اما صلابت شما، درد را کمی تاب‌آور کرد

از شهادت شهید رئیسی و اسماعیل هنیه و سید حسن نصرالله تا حوادث اخیر، شما تنها ستون ما بودید؛ کوهی که به آن تکیه می‌کردیم.


آقا جان، می‌دانید؟ در میان فتنه‌ها، وقتی با آن نگاه پدرانه گفتید برخی از فرزندانمان فریب خوردند، دلم هزار پاره شد. همیشه به خدا می‌گفتم: «خدایا من نباشم، اما آقا سید علی باشد.» و همیشه مطمئن بودم که شما پرچم را به دست صاحب‌الزمان (عج) خواهید داد.

 وقتی پدرم رفت، فکر می‌کردم بزرگترین غم دنیا را چشیده‌ام، هنوز هم حسرت نبودنشان  وجودم را می‌سوزاند.

امان از آن روزهای سخت اسفند... امان از آن شب‌هایی که در میان هلهله‌ها، دلم به گونه‌ای بود که لرزه بر اندامم می‌انداخت. سحرگاه ۱۰ اسفند، داغ پدرم تازه شد؛ اما این بار، داغی هزاران برابر سخت‌تر. حس کردم  مجدد یتیم شده‌ام؛ حس کردم تمام دنیا بر سرم آوار شد.

آقا جان، با وجود این همه درد، خوشحالم که به آرزوی بزرگ خود رسیدید

حتی اگر در برابر دشمنانی هستید که انسانیت را از یاد برده‌اند و آدم خوارهای جزیره اپستینن 

اما با دلم چه کنم؟ با  خاطرات  شما که حالا تنها همدم ماست، چگونه طاقت بیاوریم؟ 

 فکر کردن به تشییع شما مثل پتکی است که به سرم می‌خورد؛ این کابوس واقعیت دارد؟

نمی‌دانم چرا هنوز نفس می‌کشم، نمی‌دانم خدا چه امتحانی در پیش دارد. فقط می‌دانم که این غم، جبران‌ناپذیر است. تنها امید ما این است که با ظهور آقایمان، دلهایمان آرام بگیرد.

آقای ما، مولای ما... دعا کنید برای ما. دعا کنید چنان زندگی کنیم که از ما راضی باشید.

دلتنگتان هستیم، آقا جان.

155

از سال ۵۶ که انقلاب اسلامی پررنگ‌تر شد مزدوران دستگاه فاسد پهلوی به مرور پول و طلا جمع کردند و در رفتند. دیپلمات‌ها و سفرا همانجا که بودند، ماندند؛ نظامی‌های جنایتکار پنهان و بعد متواری شدند‌. دولت هر چند ماه بکبار فرو می‌ریخت و استعفا می‌کرد... تا خود شاه که ۲۶ دی ۵۷ فرار کرد. در مقابل چه کسانی؟ جمعیتی که نه سلاح داشتند و نه مبارزه مسلحانه بلد بودند. رهبرشان در تبعید بود و همه قدرت‌های دنیا هم علیه آنها بودند و هزاران افسر نظامی آمریکایی و اسرائیلی در داخل برای کنترل اوضاع توطئه می‌کردند.


حالا آمریکا و اسرائیل و چندین کشور اروپایی و عربی با پیچیده‌ترین تکنولوژی کشتار جمعی به همان کشور و نظامش حمله کرده‌اند. رهبر و عالی‌ترین فرماندهانش را ترور و شهید کرده‌اند. دهها رسانه‌ی فراگیر را برای ایجاد سونامی تبلیغاتی و جنگ روانی علیه‌شان به‌کار گرفته‌اند. اما...

هنوز حتی یک دیپلمات پناهنده نشده، یک افسر ارشد نظامی تسلیم نشده، یک مقام دولتی استعفا نداده و یک سرباز سلاحش را زمین نگذاشته... مردم هرشب در خیابان آرمان‌شان را فریاد می‌زنند‌...

این انقلابِ ملکوتی نامیراست. 


➕️ @Yaminpour

اصلا تقصیر شماست. همه‌اش تقصیر شماست. شما که به یک لبخند اینطور آدم را گرفتار خودتان می‌کردید. شما که وقتی همه دنیا ما را تهدید می‌کرد، آنطور سینه سپر می‌کردید و انگشت بلند می‌کردید که اگر به مردم من نگاه چپ کنید، سرزمین‌تان را با خاک یکسان می‌کنیم. تقصیر شماست که وقتی ما برای حفظ عزت و اقتدار خودمان به خیابان می‌آمدیم، با هشتاد و شش سال سن، به احترام ما می‌ایستادید و پیام تشکر می‌دادید. شما که سال‌ها بود عبا و قبای تازه بر تن‌تان ندیدیم. شما که حواستان به همه بود. اصلا چرا وقتی آن دختر شهید عمامه را نشان داد و گفت «کلاهتو مامانت خریده؟ میدیش به من؟» به او قول یک کلاه صورتی دخترانه دادید و گفتید این پسرانه است؛ و چند روز بعد با آن همه مشغله، یادتان بود که کلاه را به در خانه‌شان بفرستید؟ میخواستید ما را اینطور دلبسته خودتان کنید؟ چرا ماه‌رمضان آن‌سال آدم فرستادید در خانه همسایه‌های بیت که بگویید فلانی گفته امشب افطار مهمان من‌اید و آن زن‌ومردهای متعجب با تیپ‌های مختلف آمدند و با نان و سبزی پذیرایی کردید و گفتید ببخشید رفت و آمدهای ما زیاد است، شما هم اذیت می‌شوید. اصلا چرا این را رسانه‌ای نکردید؟ترسیدید تیتر بزنیم دیدار رهبر انقلاب با بچه‌محل‌هایش؟ ولی‌امر مسلمین جهان چرا باید شب کریسمس ناگهان زنگ خانه مسیحیان را بزند و بگوید مهمان نمی‌خواهید؟ چرا باید زنگ بزند حال اکبر عبدی را در بیمارستان بپرسد؛ چرا باید دستخط هوشنگ ابتهاج را بشناسد؟ چرا در دیدار رمضانی شاعران، در بیت رهبری برایشان اتاق سیگار تدارک ببینید؟ تقصیر شماست که ما اینطور دلبسته و دیوانه شما شدیم. تقصیر شماست که حالا ما اینطور زمین‌گیریم. جواب این دل‌های شکسته را که می‌دهد آقای من؟


«مهدی مولایی»


@maryamyousefisadr

*افتخار کنید در زمانه خامنه ای بودید* 


حال من خوب است! کمرم شکسته و قلبم، این حیاتی ترین عضوم تا لب ایستادن رفته و آمده.. اما حال من خوب است! 


حال من خوب است چون وقتی چونان سرگشته یِ بیچاره یِ تنهایی دنبال حقیقت بودم،  خدا این عزیزترین بندگانش را مقابل چشمانم گرفت تا آیینه ی تمام قدی از خودش باشد .. 

همان وقت که اولِ دل بستن بود، بهم گفتند.. این سیدین عزیز و عظیم الشان و بزرگواری که میبینی همه بنده ی ناچیز یک خدایند! 

همه قد کشیده ی راه اسلامند و خادمینِ عزیزی دگرند ... و تو حالا برو پیدا کن آن سرمنشاء های اصلی را که چنین سرداران بلند قامتی تربیت کرده و شما چنین در صید عشقش آمده اید که گویی خداوند هر دو عالم اند! 

آری دلم چینی بزرگی برداشته.. کمرم خم عجیبی پیدا کرده... اما قدم هایم، دستانم، نفس هایم، سرم، چشمانم، دهانم، همه دنبال تو میگردند و خدای تو...آقا من میدانم در این ظلمان وحشت آور حتما امام و راهنمایی هست که شما عزیزان خدا به او تأسی داشتین... من هم باید همین راه را برم اگر دلم ..این دلم.. خواهان یار است.. 


حال من خوب است چون میدانم راه کدام است و راهنما کیست..حال من خوب است چون در زمانه ی بهتررررررین، شررریف ترین و طاهر ترین مردانِ خدا زیستم گرچه اندک.. حال من خوب است چون افتخار بودن در زمانه ات را داشتم و با کلام شیرین تو زندگی فهمیدم و از هوایی نفس کشیدم که تو میکشیدی.. 


رفقای جانم.. هموطنان عزیز من.. یاری دهندگان اسلام و مدافعینِ حسین کربلا.. میدانم کمر خم کرده اید اما اجازه ندید کمر اسلام و ایران خم شود! اما اجازه ندید غم شما هرقدر هم حجیم و عظیم پالسِ ضعف و بدبختی و نومیدی و تسلیم دهد! 

شما امروز بیشتر از همیشه مسئولید در برابر این مرد بزرگ تاریخ قرن اسلام.. 

وقت آن رسیده هر درسی از این سید و اولاد پیغمبر آموختید، به آزمون بیارید  و سربلندش کنید! اجازه ندید که دنیا تصور کند او فقط چون خوب و مهربان و حکیم و عادل و شجاع و متواضع و هزار صفت خوب خدا بود، شما دوستش داشتین! 

به دنیا نشان دهید او با اینهمه صفات، تنها یکی از یاران سردار سپاهش مهدی زمان بود و همه ی ما دنبال او تا روز آمدنش رکاب میزنیم و ما را ترسی از این وحشت دنیای بی او نیست! چون خدای سید علی، خدای سید حسن ، خدای حسین و  آن علی و پیغمبرش هسسسست هنوز!  چون ما هنوز راهنما داریم و ولی خدا زنده است در میان ماست... نکند این غم شما را گمراه کند و او را فراموش و به غریبگیش اضافه کنید... حاشا وکلا! 

لباس رزم بپوشید، این غم را نگه دارید در بقچه ی دل تا روز انتقام در سینه نگه دارید! قدری امروز و فرداها از آن خرج کنید و قدری ذخیره روزهای سخت تر از امروز تا قیامت کنید که مهدی منتظر است! ... 


*غم نگهدارید اما به غریبگی مهدی اضافه نکنید*


بسم الله الرحمن الرحیم


مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً


دنیا روز شهادت سیدالشهداء علیه السلام و اسارت زین العابدین و زینب کبری سلام الله علیهما دیده؛

روز شهادت صدیقه طاهره دیده، روزی که دست امیرالمومنین علیهماالسلام بسته شده؛

تا ربُّ العالمین هست، امید هست؛

امیدمان به همان امید عالَم است؛

آن عدل منتظَر؛ 

آن وجه الله؛

یا صاحب الزمان أَدرِکنی 

یا صاحب الزمان أَغِثنی

هیچ چیزی جز عزتِ شهادت نمی‌توانست، چون حلقه گلی برای استقبال اهل بیت علیهم السلام از این ناصر و یاورشان که ده‌ها سال خدمت کرده بود، بر گردن سرافرازش باشد.

شهادتت مبارک، آقاجان!

ما، یتیمانت را دعا کن.


نعمت وقتی از دست برود، قدرش دانسته می‌شود.